تبلیغات
سایه سیاه و سایه خاکستری
من در اندیشه ی تو غروب را به نظاره نشسته ام تا تو را در گستره ی ذهنم نقاشی کنم و یادت را در دفتر خاطرات سکوتم با شبنمی از بوسه بپوشانم.    « سایه سیاه »
دل تنگی ....
جمعه 27 شهریور 1388

تازه از خواب بیدار شده بودم ولی از عمق دل نمی خواستم بیدار شوم .... تا بیدار شدم غم دلتنگی بیشتر از روزهای گذشته خود نمایی می کرد ... مثل همیشه عطر سنگین خود را در فضا پخش کرده بود .... انگار اصلا نخوابیده بود .... منتظر بود که بیدار شوم  تا با من به سخن بنشیند ... بگوید  که چه اندازه وسیع گشته که در پهنای دل من نمی گنجد ... بگوید که بزودی دل من ترک بر می دارد و دل تنگی همه وجودم را در بر خواهد گرفت ...

ولی دیگر دیر شده بود ... چون تنفسم بوی دلتنگی میداد .... دل من ترک برداشته بود و دلتنگی همه وجودم را تسخیر کرده بود... طعنه ای تلخ ... در همهمه و ازدحام وجودم، شایعه شکست من زیر سیل دلتنگی وجودم، پرسه می زد...

همه وجودم سنگین بود ... همچون اسفنجی که آب به درون خود کشیده ....ذره ذره در این سیلاب پایین می رفتم .... به خاطراتم چنگ زدم تا شاید خاطرات مرا از غرق شدن رهایی بخشد ولی خاطره با دل تنگی همدست شده بود.... و آن سنگدل مرا در سیل دلتنگی تنها گذاشت ...

ببین دلتنگی من تا چه اندازه ژرف است که عمیق ترین ژرف ها را به سخره می گیرد و با نیش خندی به تماشای آن می نشیند .... دلتنگی ای که لحظه ها را به برهوتی مبدل می سازد که رهروان بیابانگرد هم از گذشتن آن عاجزند ....

اما مجال ماندن نیست .... نمی توان منتظر سبز شدن بیابان دلتنگی شد .... باید سفر آغاز کرد .... توشه دل را از انتظار سبز یار پر کرد و دل به راه زد .... تنها به این طریق می توان بر وسعت سنگین دلتنگی پیروز گشت ...

آنسوی این برهوت یاس آور، شهر آرزوهای دل وجود دارد که گوهر زیبایش در آنست ... او که انتظارش را با  بوسه به دست باد می سپرد تا به این رهرو خسته قدرت رسیدن بخشد ....

باید رسید .... راهی نیست .... انتها پیداست .... آنجا ....


نویسنده: « سایه سیاه » ... تاریخ: جمعه 27 شهریور 1388 ... ساعت: 10:55 ق.ظ
همه سخن تو ... « »